عمرپابردل من می نهدومی گذرد...

زندگيم شده يه اتاق بهم ريخته،بافکرايی که هميشه غمگينم ميکنن.بعضی وقتا توآلبوم روزهای خوب غرق ميشم.کاش کنارم بودی.به عيدکم مونده،توپياده روها ماهی کوچيک قرمز ميفروشن. من مثل کويرشدم،شمع شدم.جاده هاخلوت شدن.زندگی تکراردوست داشتنهاس ولی واسه من بهارتکرارپاييزه.

ازپنجره اتاقم غروب خورشيد روتماشاميکنم.خورشيدگهگاه به من سرک ميکشه ولی درمانی واسه اينهمه دلتنگی وجودنداره.بادمثل آوازغصه هام شده.تو ميفهمی که من نميتونم ازلاک خودم بيرون بيام.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

تنهايی روباهيچکس نميشه قسمت کرد،حرفهای نيمه تمام،کاغذ های مچاله شده،گونه های خيس...اما حس ميکنم خيلی خوشبختم،چون بخاطرتومينويسم.

توآسمون آبی جايی واسه بودنم باقی نمونده.

دلم نميخواد بين بيهودگی های گنگ مدفون بشم.

باوجودبرزخ اين کلمات بهم قول داديم که فکرای قشنگی داشته باشيم...هميشه تو يه ارتفاعی بالاتر ازجو،ديگه ابری وجودنداره.اگه يه وقت آسمون دلت ابری بودبدون که به اندازه کافی اوج نگرفتی...

بيا واسه هم دعا کنيم تا به صليب کشيده نشيم.

هميشه دوست خوب من باقی بمون.

...باد می وزد،شعرهايم خيس ميشوندوسرماميخورند،من تمام ميشوم ويک خاطره درفضامعلق می ماند.خاطره ای ازيک تولد...تولدت مبارک...

/ 1 نظر / 9 بازدید
فریاد دل خسته

متنت پر احساس بود احساس گر رفته کنج يه قلب آشفته موفق باشی