قولی که بهت داده بودم...

هنوزبارون رودشت آرزوهام نباريده.نميتونم شقايق سرخی روببينم که روييدن رودوباره تجربه ميکنه.ميخوام ترک قفس کنم.بتونم تابينهايت توآسمون خداپروازکنم وازهمه چی دوربشم ولی پروبالم يخ بستن ومن تنها ميتونم آخرين حرارت خورشيدرو لمس کنم.

آخرين باری که همديگه روديديم سه شنبه بود.تو بودی و۴تاديگه ازبچه ها.خونه شده بودعين جنگل.اون روزاداشتم وسايلمو جمع وجور ميکردم.گفتم عکس خنده داربگيريم.توگفتی ريش وسيبيلم بذاريم.از لباسايی که هنوز توساک نذاشته بودم کمک گرفتيم.عينک آفتابی زديم وتو تسبيح دست گرفتی.چقد خنديديم...

ميخواستيم بريم بيرون.طبق معمول حاضرشدن من خيلی طول کشيد.بچه هابه اخلاق من عادت داشتن.آخرين کارم اين بودکه دراروقفل کنم.بستن حفاظ بزرگه ام کارجديدم بود.تامرکزشهرپياده رفتيم،مثل هميشه.توماروبستنی مهمون کردی.بستنی من داشت آب ميشد،ريخت رودستم وبه پيشنهاد تو دستامو کنار خيابون توپياده روشستم!

تولدتم يادم نرفته.وقتی شنيدم که منم دعوتم خيلی خوشحال شدم.ديشب داشتم عکسای خنده دارو نگاه ميکردم.... اميدوارم روزهای خيلی خوبی تو زندگيت داشته باشی.

/ 1 نظر / 7 بازدید
azadeh

مرسی که ازم نوشتی! کلی ذوق کردم.بابا خوش قول! ولی بی معرفت مگه قرارمون این نبود که وقتی اومدی بازم دور هم باشیم؟ این بار جای بستنی یه نسکافهء داغ مهمون من!تو فقط بیا...