زندگی شوق رسيدن به همان فردايی ست که نخواهد آمد.

بعدازسرمای زمستون جاده هابارسفرميبندن وبهارمياد،اماآغازيه پايان توراهه.بادهمه چی روتکون ميده ودلتنگيهاراحت ميان سراغ آدما.

می خوام بيشتربنويسم ولی بعضی وقتاکلمات ازمن فرارميکنن،دلتنگی خيلی ادامه پيدا ميکنه،ميره تادوردورا،تاآخرآسمون...هميشه ازدوری واهمه داشتم،قشنگترين لحظه های زندگيم يکرنگ بودن بود،شوروشوق باهم بودن،چتر بدست زيربارون،آسمونی که هيچ شبی به دنبال نداشت،ضيافت بادو بارون وبرگ ومنی که پشت پنجره بودم.تکرار ميشن؟هرگز

شدم عين بچگی هام.بااين تفاوت که ديگه نميتونم دنبال پروانه ها راه بيفتم وسراغ رنگين کمان روبگيرم.چيزای زيادی هست توذهنم که حس ميکنم به مرورمفهومشون روازدست دادن.نمی خوام تغييرکنم ولی اطرافم خيلی عوض شده.همه هستن ولی مثل همديگه ان.انگار هيچ کس نيست.حرفاپوچ وبيهوده شدن،دوست داشتنهازودازيادميره،روزها ميگذرن ولی واژه هافراموش شدن،حسی واسه نوشتن يادگادی آفتاب توکوچه های عصر يه روزپرازخنده باقی نمونده.

صدای قدمهام جای پامو روبرف حک ميکنن،نفسهام تو هوابخارميشن،آفتاب رنگ پريده خبرازغروب ميده وپنجره ای روکه روبه احساس من بود توخاطرم زنده ميکنه...گذشته هايی که مردن وبايدفراموش بشن.

تو بادفرياد ميزنم...ميرم دنبال نفسهام،دنبال زنده بودن،زندگی روپيداکردن.چشمامو ميبندم...توروياهام پروازميکنم.

/ 1 نظر / 5 بازدید
azadeh

سلام عزیزم. وقتی دیدم بازم نوشتی خیلی خوشحال شدم. اینجا همه دلمون برات تنگ شده.