زير نور مهتاب...

برف پاييزکه مياد همه زيباييهاسکوت ميکنن.سکوتی که تابينهايت ادامه داره.نقش کبودی ازسرما رودل آسمون نشسته.اين سکوت تاابدباقی ميمونه؟کلاغا قارقارميکنن.بايدلونشونوازنوبسازن.

پاييزهميشه برام مفهوم تلخی داشته.ريختن برگهاازدرخت،خراب شدن آشيانه پرستو ها،فاصله...پاييز هيچوقت بامن خوب نبود.نذاشت درامتدادآرزوهام ازفضای تنگ وتاريک بدون فانوس وشمع بگذرم.هميشه يه خلاءهست توزندگی که با هيچ چيز نميشه پرش کرد.همه حرفاموتوذهنم بايگانی کردم.يه برهه خاصی بود توزندگيم که اين خلاءازبين نرفت ولی خيلی کوچيکترش کردم.من بودم وخونه ای که به اندازه تمام دلتنگيهام جاداشت.هميشه يه چيزعميق وجود منوبه اون فضاپيوند ميزد.چيزی که تو خواسته های خودم ريشه گرفته بود.مجبور به پذيرفتن واقعيتهايی نبودم که ازشون بيزارم.بعضی وقتهالازمه که آدم کودکانه زندگی بکنه.مشکلات بزرگ فقط از اين راه کوچيک ميشن.کودکانه زندگی نکردم ولی ۵ سال خوشبختی روتجربه کردم!

آخرين شبی که يکی ازدوستای خوبم بامن بود فکرخداحافظی روزبعدخنده هامونوکمرنگتر کرده بود.اگه برم سراغ نوشته های اون شب حتما اشکم در مياد....تو چراگريه کردی؟ من انقدر دلم گرفته که اگه بخوام گريه کنم همه اشکام تموم ميشن!!

/ 2 نظر / 6 بازدید
azadeh

سلام عزيزم ! اومدم یه سرکی بزنم و برم. وبلاگ قشنگیه. وقتی بیشتر خوندم حتما نظرمو مینویسم. موفق باشی عزیزم.

nima

بابا ای ول گل کاشتی