خاطره

قاب عکس قشنگی که واسه تولدم هديه داده بودی رو ميزاتاقمه.يه عروسکم به شکل بچه خرس تواتاقم هست که هردومون حس مشترکی نسبت بهش داريم.عين اين عروسک کادوی تولد توهم بود.روزوماه تولدمن وتومثل همن.شايد همين يه روزمشترک بودکه باعث شدشب تولد امسالمون تا۶صبح بيداربمونيم وکلی بخنديم.

اومده بودين اينجا.توبودی ودوست خوبمون.شبی که خيلی خسته بوديم تو همين اتاق که تاريک شده بوددرمورد مشکلات زندگيمون حرف زديم.درموردمحدوديتهاومحروميتهای زندگی دخترانمون،درموردحقوق ازدست رفته زندگی يک زن.شماميدونستين چقدرفکرآزادی وامنيت زندگی پسرامنوازخودم بيزارميکنه.بعدبه اين نتيجه رسيديم که بااين حرفا داريم خودمونوفريب ميديم.با فکر کردن به اين چيزا لحظه های خوبمونو هدرميديم،درست مثل بقيه وهيچ کاری برای حق ازدست رفته مون نميتونيم انجام بديم.

روزهای تابستون امسال واسه من خيلی به يادموندنی ان.اکبرجوجه يادته؟...قديما يه جوجه بودکه اسمش اکبربود...تواتوبوس داشتيم جدول حل ميکرديم...ساعت۳بعدازنصفه شب بودو تو چون پادردداشتی خوابت نميبرد...من از سوپری روبروی خونه يه بسته ترشی خيلی بزرگ خريده بودم...کتابای روحی وروانی...جلسه آخردرس کنترل...اسمم شده بودمهتاب ورشته ام يه رشته ديگه بود...خونه جديدتونو نميشناختم،ساعت۱۰شب بود و من توکوچه ها دربدر دنبال درخونتون ميگشتم...اعترافات تکان دهنده من!!!...استاد پروازيمونو بگو،درحال يادگيری علوم پيشرفته بوديم!!!...روزای آخرتو يه فيلم هندی ساخته بودی:سالهاميگذرن،پسر من ودخترتوعاشق همديگه ميشن.من وتو بااين ازدواج مخالفيم!!وبالاخره...بعدسالهاماهمديگه روپيداميکنيم!!!

يه چيزی ته دلم خوشحالم ميکنه،اينکه دوستی مثل توداشتم.ازمعدودکسانی بودی که هيچوقت نميخواستی من اشتباه کنم و نسبت به اشتباه من بی تفاوت بشی.به قدر سر سوزن حرف نگفته تو دلم باقی نميذاشتم.از تجربه های بدوخوب زندگيم ميگفتم.تو حتی ميدونستی که من چه لحظه هايی ازروزوبيشتردوست دارم،چه آهنگی بيشترگوش ميدم وبيشترچه رنگی ميپوشم.

بعدازظهر يه جمعه بد بود که اومدم خونتون وهمين که درو بازکردی گريه ام گرفت.گريه بخاطر اتفاق ترسناک روز قبل بود.همه چی بخيرگذشت ولی من فهميدم بايدبرگردم.گريه ميکردم چون مجبور شده بودم اين تغييرروتوزندگيم قبول کنم.زندگيمو همينطور که هست قبول کردم.

بعضی وقتاطراحی ميکنم تاشايد بتونم مفهوم تازه ای تودنياپيداکنم.يه سوال بی جواب برام باقی مونده،چرا اون روزای خوب که من خيلی دوستشون داشتم منوتنهاگذاشتن؟روزاانگارحجم ندارن.شبهابيهوده شدن،ازکی بايدگله کنم؟

چشمم می افته به همون عکس دسته جمعی که توقاب عکس گذاشتم.اتاقم پر يادگاريه.همه برام خاطره شدن... 

 

/ 3 نظر / 7 بازدید
sefeed barfee

جالب نوشتی

azadeh

سلام نمیخوای آبدیت کنی؟

مردم ازار

تو روزی با غمی سنگين زپيشم کوچ خواهی کردومن در پرنيان خاطرات خويش به ياد عشق پاک خود به نرمی گريه خواهم کرد مرا اندم به ياد اور-خيلی خوب بود افرين بازم دلم برات تنگ شد